نگرانتم نی نی
جمله هات خیلی رسا و قشنگ شدن مخصوصاْ با تن صدای خیلی خیلی نااازت دختر گلم.
مطابق دلخواهت یه روز هنوز کوچیکی و نی نی روز بعد برا دست زدن به چیزای خطرناک و کنجکاوی و شیطنت بزرگ میشی!
می گی: منو ببر مهد کودک.
می گم تو کیفت چی بذارم؟
می گی: پنیر. به بچه ها هم میدم.
منم میخورمت چون خیلی بامزه ای دختر.
مرتب روی دسته مبل نزدیک تلویزیونی تا گوشی تلفن برداری یا بذاری یا سی دی جابجا کنی یا دستگاه دی وی دی روشن خاموش کنی. می گم: مامان اونجا خطرناکه ممکنه خدای ناکرده سقوط کنی بیفتی!
می گی: مواظب خودم هستم. می خوام اینو بذارم شارژ. میخوام اونو بردارم. میخوام سی دی انگشتیامو(با نی نی ۱ و ۲و ۳) یا لهو(لئو شیر جنگل) یا تام و جری بردارم.
دیروز ۳۱/۵/۹۰ از بعداز ظهر به بعد آبریزش بینی و عطسه سرفه داشتی که دم دمای افطار به بابا و گفتم نی نی داره ذکام میشه اونم افطار نکرده رفت از داروخانه برات شربت سرماخوردگی گرفت و بکلی پکر شد. شب هم بخاطر کیپ شدن و گرفتگی بینی سمت چپت تا نزدیکای سحر راحت نخوابیدی و مرتب غلت میزدی و از راه دهان تنفس میکردی البته بابایی کمی قطره منتول نعنا برات ریخت اطراف بالشت و راحت تر شدی. الانم که سر کارم و نگران و در فکر تو
گرچه مامان فوفو پیشته و مشکلی نیست چون بهتر از خودم بهت توجه و رسیدگی می کنه.
دیروز چند تا نقاشی بهم نشون دادی که خیلی قشنگ کشیده بودی و مامان می خواد نگهشون داره تا وقتی بزرگ شدی ببینی: تصویر صورت آقا شیرهُ یه ماهی و چند تای دیگه که خیلی باحال کشیدی نقاش کوچولوی خودم.



خاطرات دوران شيرين كودكي دختر كوچولوي نازم آوا پرنده ی کوچک خوشبختی اين بزرگترين، قشنگترين و بهترين هديه الهي... مي نويسم برات تا وقتي بزرگ شدي بخوني و بنويسي برام و من از ديدن لحظه لحظه بزرگ تر شدنت لذت ببرم...