یه جمعه ی پر کار
سلام نی نی! خوبی؟ دلم برات تنگ شده. بیا پیشم. داشتم پشت تلفن اینارو بهت می گفتم(چون از پنجشنبه شب به عشق پارک و سرسره بازی با مامان فوفو و داداشی و عموشی رفتی خونشون) که یه دفعه زدی زیر گریه که: میخوام بیام خونه خودتون و های های و هق هق و .... قربون دل کوچیکت برم که دلتنگ مامان و خونه شدی عزیز نازم. آخه روز جمعه ۸ بلند شدم بعد از حمام شروع کردم به شستن لباسای کوچیکیت که جمعشون کنم یا ببخشم به کسی که بتونه استفاده کنه آخه لباسات فقط کوچیک شدن اما خیلی سالم و قشنگن. تاااازه اسباب بازیهای خرابت رو نشستم با حوصله برات درست کردم که بتونی استفاده کنی بعضی هاشونم که چرک و کثیف شده بودن دل و جیگراشونو ریختم بیرون شستم بعد که خشک شدن دوباره دل و جیگراشونو برگردوندم و تمیز و مرتب دوختمشون. بعضی هاشونم که باتریشون تموم شده گذاشتم کنار باتری بخرم بعد بدوزم تا دردونه ی نازم بتونه با تمام اسباب بازی هایی که دوست داره بازی کنه. الهی فدات شم. وقتی فهمیدی مشغول شستن و مرتب کردن وسایلتم بیشتر دلتنگ برگشتن شدی. بالاخره تا شب همه کارا تقریباْ ردیف شد جز اتو کردن لباسا که افتاد برا امروز و فردا یا وقتی که مامانی وقت و حوصله کنه. راستی پاپیون کیف دستی صورتی تو هم با چسب برات وصل کردم و محکم محکم شد. هاپو و بچه پیشی ها رو هم درست کردم. بال زنبورت هم حالا دیگه سرجاشه. گردن شکسته ی هاپو گوش درازت الان دیگه سالم سالمه و میتونه شعر بخونه و برقصه فقط نمیدونم چرا دیگه گوشاش بالا پایین نمیره! هههههه جوجه هات هم منتظر باتری هستن. حاشیه پایین شلوار ملیکارو هم برات دوختم.
دخترم خرس و پیشی شو پمپرز می کنه بعد میده بغلم میگه بفرمایید اینم نوه تون. میگه من شیر شما رو خوردم بزرگ شدم شما هم شیر مامان جونو خوردی بزرگ شدی بچه ام هم شیر منو میخوره بزرگ (دستشو از هم باز می کنه) می شه.
خاطرات دوران شيرين كودكي دختر كوچولوي نازم آوا پرنده ی کوچک خوشبختی اين بزرگترين، قشنگترين و بهترين هديه الهي... مي نويسم برات تا وقتي بزرگ شدي بخوني و بنويسي برام و من از ديدن لحظه لحظه بزرگ تر شدنت لذت ببرم...