وایت بورد
پنجشنبه ۶/۱۱/۹۰ بابایی بهت قول داد یه وایت بورد با ماژیک رنگی و تخته پاک کن بگیره که نقاشی کنی و باهاش سواد دار بشی از صبح تا شب که بابایی برگشت چشم به در و پنجره و ساعت بودی و مرتب سراغشو می گرفتی و بهونه که دلت برا بابا تنگ شده و پس چرا بابا نمیاد و بابامو میخوام و حوصله م سررفته و ... خلاصه روز تعطیلی مامانتو حسابی کشتی و تا وایت بورد رو نگرفتی آروم و قرار نگرفتی. حسابی باهاش سرگرم شدی و مداد رنگی و بقیه فعلاْ اوخو شدن.
سرفه هاتم که کم و زیاد میشن اما هنوز خوب نشدن! مثل اینکه الان این فرمی رو کاره و ظاهراْ چند هفته ای طول می کشه تا خوب خوب شی و فقط باید مایعات و غذاهای گرم مصرف کنی. خدا کنه زودتر از این سرفه ها خلاص شی عشق کوچکم. از دیروز خودمم کمی حالت تورو دارم.

+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۱۱/۰۸ ساعت 10:12 توسط مامان فرح
|
خاطرات دوران شيرين كودكي دختر كوچولوي نازم آوا پرنده ی کوچک خوشبختی اين بزرگترين، قشنگترين و بهترين هديه الهي... مي نويسم برات تا وقتي بزرگ شدي بخوني و بنويسي برام و من از ديدن لحظه لحظه بزرگ تر شدنت لذت ببرم...