پنجشنبه ۶/۱۱/۹۰ بابایی بهت قول داد یه وایت بورد با ماژیک رنگی و تخته پاک کن بگیره که نقاشی کنی و باهاش سواد دار بشی از صبح تا شب که بابایی برگشت چشم به در و پنجره و ساعت بودی و مرتب سراغشو می گرفتی و بهونه که دلت برا بابا تنگ شده و پس چرا بابا نمیاد و بابامو میخوام و حوصله م سررفته و ... خلاصه روز تعطیلی مامانتو حسابی کشتی و تا وایت بورد رو نگرفتی آروم و قرار نگرفتی. حسابی باهاش سرگرم شدی و مداد رنگی و بقیه فعلاْ اوخو شدن.

سرفه هاتم که کم و زیاد میشن اما هنوز خوب نشدن! مثل اینکه الان این فرمی رو کاره و ظاهراْ چند هفته ای طول می کشه تا خوب خوب شی و فقط باید مایعات و غذاهای گرم مصرف کنی. خدا کنه زودتر از این سرفه ها خلاص شی عشق کوچکم. از دیروز خودمم کمی حالت تورو دارم.