***ني ني و بغل رفتن***
خانوم ني ني حالا ديگه ياد گرفتن برا بغل به بغل شدن دستاشونو باز كنن و خم بشن فدااااااي اون خم شدنت ماماني...ديروز كه از سر كار برگشتم خونه برا اولين بار از بغل بابايي خودشو جلو انداخت تا بياد تو بغلم نازش كردم و گفتم ماماني اجازه بده مامان لباساشو درآره دستاشو بشوره بياد ني ني رو بغل كنه طفلي قشنگ نازك دل مامان بهش بر خورد و گريه كرد... اما زود آروم شد تا ماماني بهداشتي بشه بياد تو جيگر بفشاردش. امروز هم وقتي من و باباييش از خونه بيرون زديم خاله جونش مي گفت پشت در براتون گريه كرده. دخترم داره بزرگ مي شه و همه چي حاليشه ديگه. الان سر كارم و دلم برات يه ذرررررررره شده بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس خدايا شكرت...
|
|
![]() |
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۶/۰۹ ساعت 15:42 توسط مامان فرح
|


خاطرات دوران شيرين كودكي دختر كوچولوي نازم آوا پرنده ی کوچک خوشبختی اين بزرگترين، قشنگترين و بهترين هديه الهي... مي نويسم برات تا وقتي بزرگ شدي بخوني و بنويسي برام و من از ديدن لحظه لحظه بزرگ تر شدنت لذت ببرم...