چند هفته گذشته که مامانی پیشمون نبود دائماً ابراز دلتنگی می کردی و مامان جونو می خواستی. دیروز مامان فوفو و داداشی و عموشی و مامان جون پیشمون بودن و شما تو بغل مامان جون نشستی و خوشحال بودی. کاش معجزه می شد و بیماری و حال مامانی خوب میشد و میتونست باهات بازی کنه آخه رابطه مامان بزرگا و نوه ها خیلی خوبه اما.... توکل به خدا. خدارو شکر سرماخوردگیت بهتر شده و سرفه هات بند اومده گرچه دیروز توی چادر بازیت داداشی یه شکلات نیمه خورده پیدا کرد و شما بعد از کلی پنهان کاری و نمیدانم و ... بالاخره اعتراف کردی که شیطون رفته تو جلدت و گولت زده و گفته شکلات بخوری و البته شب هم کمی سرفه دار شدی. من نمیدونم این شیطونه چرا فقط دختر منو گول میزنه درست مثل گربه نره و روباه مکار. روز پنجشنبه هم بعد از یک هفته برا دو ساعت چون خیلی دلتنگی می کردی گذاشتیمت مهد که دوستاتو ببینی. جالبه وقتی نمیری مهد بغض می کنی و می گی حالا دوستام دلشون برا من تنگ می شه.