یه دوشنبه خوب دیگه با همدیگه
امروز دوشنبه است و طبق معمول امسال مرخصی و پیش آوای قشنگم هستم و آرزو می کنم روزی برسه که بتونم هر لحظه پیشش باشم و نیازی نباشه تنهاش بذارم. چون وقتی خودم پیشتم آرامشت بیشتره. مثل همیشه یه روز خوب و آروم و شاد با هم داشتیم. بعد از بیداری شما صبحانه و بازی و دنت و میوه و اینترنت و ناهار و لالا و .... ساعت ۵ عصر هم با هم آماده شدیم و دوتایی زدیم بیرون رفتیم مجتمع آفتاب و شما ماشین بازی کردی و مامانی هم کمی خرید کرد و شما هم حسابی با توتویی که خانم فروشنده بهت هدیه داد عشق کردی و با موزیکی که اونجا پخش میشد میرقصیدی و بستنی لیسی تو خوردی و سرحال تر شدی. بعد هم بابایی از راه کار به ما ملحق شد و سه تایی گشتیم و ۳۰/۸ برگشتیم خونه و بازی و شام و بازی (برا من و بابا غذا می پختی و اجباراْ بخوردمون میدادی) و ۳۰/۱۱ لالا لالا لالایی گنجشکک طلایی
عکسای امروزت:



+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۱۲/۱۰ ساعت 9:49 توسط مامان فرح
|
خاطرات دوران شيرين كودكي دختر كوچولوي نازم آوا پرنده ی کوچک خوشبختی اين بزرگترين، قشنگترين و بهترين هديه الهي... مي نويسم برات تا وقتي بزرگ شدي بخوني و بنويسي برام و من از ديدن لحظه لحظه بزرگ تر شدنت لذت ببرم...